زنی حوالی نفسهایش جان میکند. نگاهش یخ بسته. موهایش پیچیده دوردستانش. پاهایش سست شده از نرفتن. زبانش خشک شده از سکوت ... چند روزی می شود که یکی از آرزوهای خواسته اش سقط شده ... صدایش مدام درگوشهای زن است ... پاره ی تنش ازوجودش کنده شده ...
زنی حوالی نفسهایش جان کند...
زنی که انگار هیچوقت نبود...
منا فلاحتی
92/05/18
ما را در سایت من و خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 347
ما را در سایت من و خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 372
ما را در سایت من و خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 425
الان که دارم می نویسم فقط چند دقیقه ست که از شروع فصلی که عاشقشم میگذره... این غم انگیزترین اول پاییزیه که تو زندگیم داشتم...
من کوله وهندزفری وکفشامو حاضر کردم ...کاش پاییزم تنهام نذاره و باهم بباریم...دلم واسه پیاده روهای خیس و قارقارکلاغا وبرگای زرد و قرمزش خیلی تنگ شده...
کاش پاییز امسال واقعا پاییز باشه.
ما را در سایت من و خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 370
ما را در سایت من و خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 340